برای امتحان شمشیر حتماً لازم میشه یه مبارزه ترتیب داده بشه (راه دیگه ای نبود), تسو و نارو هم مبارزه میکنن و تسو که شمشمیر جدیدو داره شمشمیر نارو میکشنه و اعتبار از دست رفته رو برمیگردونه و گوموا هم که آرزوش بالاخره براورده شد .فقط یونگ پوه اون وسط دمر میشه ماری و بقیه میرند خونه یون تابال و سوسونو هم بدون سلامی و علیکی حال و احوال جومونگو میپرسه
ملکه هم به تسو میگه با داییت حرف زد تا رو مخ وزیرها کار کنه تو هم اینقدر دست دست نکن برو با بابات حرف بزن که از همه زوایا بهش فشار اورده باشیم
جومونگ میره پیش گوموا اونهم از دوران خوب و تاریخیی که با هئ موسو داشته براش میگه که اون چطور میسر زندگیشو عوض کرده و از آزاد کردن پناهندها چقدر کیف میکرده و بهش میگه که من و هئ موسو مثل برادر بودیم و تو هم من بزرگت کردم و مثل پسرمی جومونگ هم سفر دلشو باز میکنه و میگه من محبتهای شما به خودم و مادرمو فراموش نمیکنم ولی بدبختیها و ظلمهایی که به بابام شد هم فراموش نمیکنم و هرگز تسو رو نمیبخشم
تسو هم میاید در رابطه با موضوع ولیعهدی با گوموا حرف بزنه که میفهمه جومونگ برگشته به قصر و وقتی جومونگ میاید بیرون تسو بهش میگه بجای اینکه اینهمه سفر تفریحی بری اینطرف و اونطرف یکم به فکر کمک به من و بابا باش تا به بویو کمک کنیم اگه بچه خوبی باشی وقتی ولیعهد شدم هر کار خواستی میزارم بکنی جومونگ هم میگه فعلاً که برگشتم قصر و اینقدر بزرگ شدیم که دیگه خیر و صلاح خودمون رو بدونیم و میره .تسو که از حاضر جوابی جومونگ تعجب کرده میخواد بره دیدن باباش ولی گوموا از حرفهای جومونگ ناراحت شده اجاز ورود بهش نمیده که تسو بدتر جا میخوره که جومونگ چی به باباش گفته
یوهوا هم اهداف و ماموریت جومونگ براش تشریح میکنه و میگه باید برای انجام برنامه ها نفرات و نیرو داشته باشی بابات ارتش دامولو داشت ولی تو الان هیچی نداری باید نیرو جمع کنی برای خودت . گوموا هنوز به فکر توه و تسو رو ولیعهد نکرده میتونی اعتمادشو جلب کنی
جومونگ میره پیش یون تابال و بهش میگه که باید بره قصر و ازش تشکر میکنه یون تابال هم میگه ما هم باید تشکر کنیم ولی اونجا هم ، هر کمکی خواستی هستمت. سوسونو هم بهش میگه الان تسو حسابی توی قصر جولان میده و حرفش خیلی خریدار داره حواست باشه
جومونگ میره پیش همقطاریها و میگه همین روزهاست که بیارمتون قصر برام کارکنید که دوباره ماری و هیوبو یاد رویاشون میوفتن و نخست وزیر و ژنرال میکنند فقط اویی که نگران کار توی قصره
جومونگ میره پیش گوموا و در حضور همه از اینکه چند روز غیبت داشته معذرت خواهی میکنه و گوموا هم بعد از مختصر حرف زدن مقام فرماندهی گارد ساطنتی رو بهش میده .تازه بعد از این مدت جومونگ اولین فرمانده محافظان میشه و تا حالا کسی توی قصر این مقامو نداشته (به خاطر جومونگ این مقامو بهره برداری کردن)
بعد از جلسه گوموا به جومونگ میگه فکر نکن که تو را برای اینکه مراقبم باشی انتخاب کردم این مقامو بهت دادم تا بیشتر پیشم باشی و خبرهای بیرون و داخل قصرو برام بیاری . وقتی از پیشم میری دلم برات تنگ میشه .درسته تسو پسرمه ولی من به خاطر اینکه نتونستم درست از هئ موسو محافظت کنم اونو تنبیه نکردم چون مقصر اصلی خودمم اگه میخوای از من انتقام بگیر ولی دادشهاتو ببخش دلم نمیخوام مثل سگ و گریه به جون هم بیوفتین و آبرمو ببرین
وزیر بو هم به تسو میگه دیدی بابات چطور زد توی برجکمون اینقدر به جومونگ اعتماد داره که اینطور میخواد همه ماها رو بپاهه دیگه مثل سابق نمیتونیم برنامه هامون رو جلو ببریم و دست پامون بسته میشه
ملکه هم وقتی حکمو میفهمه سر دادش داد میزنه و میگه تو فقط اینجا بلدی زبون بریزی نتونستی کار کنی خدا میدونه چرا این مقامو به جومونگ داده وزیر بالگوئه هم میگه حالا یه پستی این وسط گیرش اومده وقتی تسو بشه ولیعهد در برابرش عددی نیست
جومونگ با لباس و مقام جدیدی توی قصر ظاهر میشه و میره پیش مامانش و یوهوا بهش میگه حواست باشه که چرا شاه این پست رو از بین همه پستها گلچین کرد برات . سعی کن توی قصر باقی مونده کسانی که تسو نخریدشون رو بیاری طرف خودت
سر راه یونگ پو جومونگ میبینه و از در دوستی و برادری میره جلو و بعد از تبریک گفتن میگه حالا آدم شدی آفرین هر وفت کمک خواستی بگو تا کمکت کنم کارت سخته .گذشته هم رو ول کن بره الان بیا بریم یه چیزی بزیم توی رگ جومونگ هم که میدونه آفتاب از کدوم طرف زده بالا فقط تشکر میکنه و میره
سونگ جو محافظ گوموا به جومونگ میگه چون دوستاتو اوردی توی گارد همه فکر میکنند که پارتی بازی کردی و حرف و حدیث دارن درست میکند
جومونگ هم میره سر اولین جلسه تمرین و همه رو به خط میکنه و میگه ادا کنندگان اگه راست میگند و عرضه دارن مرد باشن این رفیقمون اویی رو شکست بدن تا بهشون بگم یکی هم میاد جلو برای مبارزه که اویی روفتشو میاره و حساب کار دست بقیه میاد جومونگ هم میگه اینطوری بدرد من نمیخوره هر کی میخواد اینجا باشه باید مهارت رزمیشو ببره بالا خودم آموزشتون میدم بعداً ازتون میخوام
جومونگ خودش تمرینات رو زیر نظر میگیره و تحولی شگرف در تمرین ایجاد میکنه و حسابی بهشون سخت میگیره
تسو هم هر از چند گاهی میاد جومونگ و کارهاشو زیر نظر میگیره
جومونگ نقشه قصر رو نشون رفقهاش میده و میگه خوب همه جای قصر رو یاد بگیرید بدردتون میخوره و حواستون باشه الان همه نگاها به ماست ، سوتی یا چیزی ندین برنامه هامون لو بره برامون دردسر درست شه .ماری هم میگه نارو چند روز رفته توی نخمون بایدحالشو بگیریم
جومونگ سری به کارگاه میزنه و میبینه موپالمو نیست و از آهنگر هیون تویی میپرسه چه کارش کردین که همین موقع موسونگ میاد اونجا و میگه بابا کجایی که موپالمو از دستمون رفت هر روز داره شرب خمر میکنه
جومونگ هم میره خونه موپالمو که اونهم میزنه زیر گریه و میگه دیگه جای من اینجا نیست و باید کاسه کوزه مو جمع کنم برم از اینجا برم جومونگ میگه کجا میخوای بری من بهت نیاز دارم بیا چند روز برو به خاطر گیرو اونجا کارتو ادامه بده که موپالمو راضی میشه
جومونگ از موسونگ میخواد که با موپالمو بره تا هم مراقبش باشه هم بیکار نباشه موسونگ میاد دوباره اعتراض کنه که جومونگ با حرف راهش میاره
موپالمو بلند میکنه میره خونه یون تابال که عمه سوسونو تا میفهمه میگه ترتیبی بدن که توی راه برای موپالمو اتفاقی نیوفته و اونجا خوب بهش برسن .موپالمو به یون تابال میگه من میام گیرو امان حواست باشه به خاطر جومونگ میایم نه چیز دیگه
خلاصه با سوسونو سمت گیرو راه میوفتن
و میرسند به گیرو و سوسونو به نایب رییس اونجا یانگ تاک میگه این بابا رییس آهنگری بویه ، اوردمش اینجا کار کنه .در ضمن سران پارلمان رو خبر کنید میخوام بیانیه صادر کنم
موپالمو رو میبرند کارگاه و کارگرهای اونجا هم شادگرهای خود موپالموند و موپالمو غریبه نیست .سوسونو یه شمشیر ساخت چین (هان) رو به موپالمو میده و میگه هر چی خواستی برات فراهم میکنم فقط تلاش کن یه شمشیر این طوری بسازی که به جومونگ کمک کنه چند روز دیگه هم یه آهنگر از هیون تو میارم تا کمکت کنه
جولبون کشورییه که از اتحاد پنج تا قبیله تشکیل شده و شورایی اداره میشه که یون تابال هم رییس شوراست پارلمان تشکیل میشه و داد رییسها در میاد که یون تابال اینجا کار و زندگی نداره انگار پناهنده شد اونجا یانگ تاک میگه حرف دهنتون رو بفهمید که این بین سونگ یانگ (فسیل زشت) رییس قبیله بیریو میگه فیتیله رو بیار پایین ببینیم بابا دو روز اینجا بهت گفتن رییس الکی باورت شد رییسی الان هم که دخترشو فرستاده برامون که چی بگه و حسابی اعتراض میکنه.سوسونو هم سر رشته کلام دستش میگیره و میگه دو روز بابام رفته ورداشتین اینطور حرف وحدیث در میارین من با اختیار تام از طرف پدرم اومدم در ضمن مگه اونجا داره خوشگذرونی میکنه اینهمه برای کشور زحمت میکشه شما اینجا حالشو میبرین الان هم فکر کردین چرا دیگه کسی به جولبون چپ چپ نگاه نیمکنه مال اینه که بابام این هم زحمت کشیده تا با رابطه جولبون با بویو رو برقرار کنه .تازه یه کارگاه نقلی هم توی گیرو زدیم و قرار به دستاوردهایی برسیم اگه کسی بخواد دردسری درست کنه من میدونم و اون
یوهوا هم سوریونگ رو صدا میزنه و میگه این پیش بینی که برای جومونگ شده رو به کسی نگید جومونگ بویو رو ترک میکنه ولی فعلاً اینجا کار داره بعدش میره از اینجا .سوریونگ هم میگه من صداشو در نمی یارم ولی این خواست خدیانه که از اینجا بره از ما گفتن بود
جومونگ که حسابی سمت جدید براش مناسبه رفته توی حس و تا این موقع شب داره افراد رو تمرین میده یوهوا هم از دور صحنه رو میبینه و کیف میکنه
همین موقع گوموا هم میاد اونجا و میگه حال میکنی چه مقامی به جومونگ دادم چطور با روحیاتش سازگاره وقتی میبینمش یاد هئ موسو خدا بیامرز میوفتم
و به درخواست یوهوا میرند تو اتاق و یوهوا بهش میگه یومی یول رو انداختی بیرون تا جلوی نفوذ معبد رو بگیری ولی با این کار نفوذ ملکه و دارو دسته اش بین مردم بیشتر شده (ببینید اونها چقدر بدبختن که یوهوا هم موضوع رو فهمیده ) اگه تسو رو ولیعهد کنی دیگه اینها گازشو میگیرند و کسی هم جلودارشون نمیشه اونوقت تویی که تنهاتر از همیشه میشی
در این رابطه هیئت وزیران جلسه تشکیل میدن و وزیر بالگوئه میگه دیگه نباید وقت تلف کنیم بریم به شاه بگیم که تسو رو ولیعهد کنه و کارو یه سره کنیم اما وزیر امور خارجه و مالیات که یونگ پو سیبلشونو چرب کرده تغییر موضع میدن و از یونگ پو دفاع میکنند و میگند آینده اون بدبخت تباه میشه تازه حوصله داری دوباره میخوای جلوی جمع سبک شیم وزیر بو میگه درست میگید ولی الان وضعیت بحرانی و باید زود ولیعهد رو انتخاب کنیم ژنرال هوک چی میگه من هم با تسو موافقم ولی باید به شاه وقت بدیم وزیر بالگوئه کفری میشه و میگه شما اینجا تو سر هم بزنید من خودم میرم به شاه موضوع رو میگم
و در جلسه با گوموا این موضع رو مطرح میکنه که گوموا میگه همه تون موافقید که میگند بله گوموا میگه ولی من موافق نیستم و باید بیشتر فکر کنم و یونگ پو نیشش باز میشه و نفس راحتی میکشه
بیرون از جلسه تسو با چشم گریان میاد پیش گوموا و میگه من چه هیزم تری به کسی فروختم که اینطور میکنید با من ، دیگه باید چه خاکی توی سرم کنم که بهم اعتماد کنید .این وسط هم جومونگ با حالتی غضب ناکه که ارث باباشو میخواد به تسو نگاه میکنه
قسمت بیست و هفتم : درهای بویو بر روی پناهندگان بازه
تبلیغات 










































































